ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در انچه به ان می نگری!

ناتانائیل ، آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی .

 

هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد .

 

همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ، ما را از خدا بر می گرداند.

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد .

 

دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه نیاز آوریم.

سرانجام این طور نیز می گوییم که او در همه جا هست ؛ هرجا و نایافتنی است .

 

به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد .

خدا همان است که پیش روی ماست .

 

در شگفتم ناتانائیل!تو خدا را در خود داری و از آن بی خبری!

 

او را ندیده ای چون او را پیش خود به گونه ای دیگر مجسم می کردی.

 

ناتانائیل!تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود.

در انتظار خدا بودن ، ناتانائیل یعنی باور نداشتن اینکه او هم اکنون حضور دارد.

 

 تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو

 

و همه خوشبختی خود را در همین دم قرار ده

 

در کوتاه ترین لحظه های زندگــــــــی

 

توانسته ام هر آنچه را دارم در وجود خود حس کنم

 

من همواره تمام دارایی های زنده گی ام را در اختیار داشته ام

 

به شامگاه چنان بنگـــر که گویــــــی روز بایستـــــــــــی در آن بمیرد

 

و به بامداد زیبا چنان بنگر که گویــــی همه چیز از نو زاده می شود

 

نگرش تــــــــو باید در هــــــــر لحظه نـــــــــــو شود

 

ناتانائیل! زیبا ترین سرورهای شاعرانه آنهاست

که از درک هزارو یک دلیل وجود خداوند به آدمی دست میدهد.

 

ناتانائیل بدبختی هر کسی از آن است که همیشه اوست که می نگرد

 

و آنچه را که می نگرد از آن خود می داند، اهمیت هرچیز نه به خاطر ما که به

خاطر خود اوست،

 

ناتانائیل ، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری.

 

ناتانائیل ، من شوق را به تو خواهم آموخت ؛ اعمال ما به ما وابسته است ،

 

همچنان که درخشندگی به فسفر .

 

 

درست است که اعمال ما ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر

روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته

است.

 

 

برای من "خواندن" این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست : می خواهم پای

برهنه ام این نرمی را حس کند .

 

معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد ، برای من بیهوده است. هرگز در این جهان

چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد ؛ مگر آن که فوراً آرزو کردم همه ی مهر

من آن را در بر گیرد.

 

ناتانائیل!در کنار آن چه شبیه توست نمان! هرگز نمان،ناتانائیل.

 

همین که پیرامونت رنگ تو را به خود گرفت، یا تو به رنگ آن شدی، دیگر سودی برایت نخواهد داشت، باید آن را ترک بگویی.

 

از هیچ چیز جز درسی که برایت به ارمغان می آورد بر مگیر!

 

 

ناتانائیل! می توان به زیبایی به خواب رفت و به زیبایی از خواب برخواست، اما

خواب های شگفت در کار نیست، و من رویا را تنها زمانی دوست دارم که حقیقت

آن را بپذیرم، زیرا زیبا ترین خوابها هم

 

با لحظه ی بیداری برابری نمی کند... 

 

خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت درآید سر چشمه ی

 

تمـــام دردسر های تو،ای ناتائیل،گوناگونی چیزهایی است که داری

 

حتی نمی دانـــــــــــی از میان آن ها کــــــدام را بیش تر دوست داری

 

و این را در نمی یابی که یگانه دارایی آدمی زندگــــــــی است

 

مرگ چیزی نیست جز رخصتی برای زنده گی های دیگر

 

بـــــــرای این که همــــــه چیز پیوسته نـــــــو شود

 

ناتانائیل باید همه ی کتابها را در درون خود بسوزانی

 

باید فکـــــــر «شایستگـــــــی» را از ســــر بیرون کرد.

 

چرا که این سدی است در برابر حیات معنوی ما.

 

تردید در انتخاب راه ،همه ی عمر رنجمان داد.

 

چه می توانم بگـــــــــویم؟

/ 0 نظر / 53 بازدید